سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
کلک & د روغ & مطالب طنز سیاسی
بارالها! نگریستن به رخسار تو شوق دیدارت را از تو درخواست می کنم . [فاطمه علیه السلام ـ در دعایش ـ]
امروز: یکشنبه 9 بهمن 90
   1   2      >

یه خاطره کوتاه و الکی از جناب آقای هندونه


یکی بود یکی نبود غیر از  ...
ببخشید رفتم تو فاز داستان
:یه روز سالیان قبل ما ( از این به بعد هر جا گفتم ما منظورم من است) می رفتیم دبیرستان حالا ما هم تو دبیرستان جزو بچه های درس خون ولی مسخره بودیم  هر روز یه مسخره بازی در می آوردیم معلم ها هم ببخشید دبیرا هم کاری به کارمون نداشتن یعنی شاگرد اول کلاس بودم دیگه بعله . یه روز بعد از مدرسه آخرای اردیبهشت گفیتم نه بچه ها گفتند بریم یه هندونه ای بزنیم تو رگ ما هم گفتیم طوری نیست پول میزاریم رو هم میریم می خریم البته این نکته یادم نره که بگم : من تو برو بچ معروف بودم به هندونه شناسی چون یه دو باری شانسی هندونه سرخ قندی سوا کرده بودم براشون .خلاصه اینو میگفتم با کمال ابهت راه افتادم جلوی دوستان و در اولین مغازه واستادیم گفتم کسی نزدیک هندونه ها نره که استاد اینجا وایساده ؛ یه نگاهی از گوشه چشم سمت هندونه هایی که مثل اهرام مصر روی هم چیده شده بودن انداختم یه هندونه ی بزرگ که اون وسط بود خرد به چشمم پریدم مثل این دربازه بانها هست توپ الکی می گیرن قل می خورن رو زمین همین که هندونه رو کشیدم بیرون چشمت روز بد نبینه بگو چی شد؟
انگار پایه اصلی هندونه ها یا همون اهرام رو یارو فروشنده گذاشته بود رو همین هندونه
خلاصه سرت درد نیارم همشون گروپ ریختن زمین من که اول نگاه نکردم ولی چشم که باز کردم دیدم دقیقا 10 تاشون شکستن به قول خودمون پکیدن یارو فروشنده از مغازه پرید بیرون که ای داد ای بیداد هندونه های طلایی ما نابود کردن باید همه شکسته ها رو بخرین حالا وسط اون همه جمعیت تو خیابون فکرشو بکن وای وای وای چی بگم  ما هم 2000 تومن بیشتر تو جیبمون نیست هرچی اصرار کردیم بابا این شکسته ها به شرط چاقو شدن و فلان ، نخیر زیر بار نرفت که یکدفعه شاهد از غیب رسید.....
از شانس طلایی ما یکی از بچه ها پول این نمیدونم کلاس جبرانی بود کمک به مدرسه بود اورده بود ولی صبح یادش رفته بود بده به مدیر
. دست کرد تو جیب مبارک بیست هزار تومن شیرین شمرد داد به فروشنده
حالا ما موندیم و نزدیک به 50 کیلو هندونه
خلا صه هر جوری بود سر و ته قضیه رو جمع کردیم به هم گفتیم چکار کنیم چیکار نکنیم قرار شد بین سه تایمون (آخه ما سه نفر بودیم) تقسیمشون بنامیم مو فعلا برای اینکه زیاد تو خونه ها ضایع بازی نشه برین تو یه پارکی جایی بشینیم تا جاداریم بخوریم. خلاصه هر جوری بود این 50 کیلو هندو نه رو بردیم تو یه پارک نزدیک اونجا و نشستیم به میل نمودن.
خلاصه منم برای اینکه زیاد تو خونه ضایع نشم آخه دفعه اول و دومم که نبود( ما هم برای خودمان شخصیت ضایع بازاری هستیم ها )بعله  نشستم به اندازه حد مجار و غیر مجاز معده خوردم بلکه هم بیشتر.
رفتم خونه همه یه براندازی از سر و وضع اینجانب نمودن و سوالاتی رو با اینجانب در میان گذاشتن .خلاصه هر جوری بود سر و ته قضیه رو سر هم آوردم
و ماجرا رو گفتم ولی نگفتم یه 10 کیلو از هندونه ها خورد شد
حالا تو خونه هم برای اینکه ضایع بازی نشه یه 2 کیلو دیگه از هندونه ها رو به اندوخته هایم اضافه کردم بگو بعدش چی شد
وای وای وای چشمت روز بد نبینه  به قول معروف رفتیم سر میز مذاکرات و یه قرار داد فول تایم با اراده آب و فاضلاب بستم.


چطوری؟
بدین صورت که ما متعهد شدیم به استفاده مکرر و زندگی در توالت تا فردای آن روز
. وای وای وای فکر شو بکن بخوای از توالت بیرون نیومده برگردی تو توالت.!!!!!!
خلاصه این قسمت خوبش بود فردای اون روز تو مدرسه را نگو حالا ما سه نفر هر طوری بود می خواستیم یه جوری بریم توالت. شده بودیم مزحکه بچه های کلاس ....


نتیجه اخلاقی:
یک - هرگز به هندونه ها اعتماد نکنین

دو - هر گز خود شیرینی در مفقابل شخص شخیص هندونه ها ننمایید

سه - توالت اصولا مکان امنی برای زندگی است




چهار - این جانب دیگه غلط بکنم سمت هندونه بروم


وسلام نظر یادت نره


 


با تشکر: فرمانده


 



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط معین در جمعه 17/10/89 و ساعت 3:31 صبح | نظرات دیگران()

    نشانه های زن و شوهر!


    زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
    پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
    زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
    ماموران مدرک خواستند،
    زن و مرد گفتند نداریم !
    ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
    زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

    اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
    ما دستهایمان از هم جداست!

    دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
    ما رویمان به طرف دیگریست!

    سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
    ما احساسی به هم نداریم!

    چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
    می بینید که، ما غمگینیم!

    پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
    اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

    ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
    ما هیچ نمی خوریم!

    هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
    ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

    هشتم، ...

    ماموران گفتند
    خیلی خوب،
    بروید،
    بروید،..
    فقط بروید ... !



  • کلمات کلیدی : نشانه های زن و شوهر!
  •  نوشته شده توسط معین در جمعه 19/6/89 و ساعت 8:59 عصر | نظرات دیگران()

    قاچاق فروشی ملا نصرالدین


    زمانى در آبادى شایع شده بود که ملا نصرالدین در کار قاچاق افتاده است،اما هیچ کس نمى‌دانست، جنسى که او قاچاق مى‌کند چیست.
    این خبر پیچید و پیچید تا به اطلاع نظمیه‌ى آبادى رسید،آنها نیز مأمورین ویژه‌اى بر او گماردند تا در دخول و ورود از آبادى وى را بازرسى نمایند.ولى هر دفعه که ملا بارى به آبادى مى‌آورد آنها چیزى در بار او نمى‌یافتند؛همیشه بار خرش کم ارزش و کم وزن بود، اما پر حجم،مثلاً یک بار پشته‌اى کاه مى‌آورد و بار دیگر یونجه و ….
    تا جاییکه حتى یکبار گمرک‌چى‌ها بار او را آتش زدند ولى از آن چیزى نیافتند.
    سالها بعد که سرپاسبان آبادى از کار بازنشت شده بود، به یاد ناکامى‌ خود در یافتن کالاى قاچاق نصرالدین افتاد، پیش او رفت و به او گفت :« ببیـن ملا، حال که سالهـا از آن ماجـرا مى‌گذرد و من هم دیگـر مسئـولیتـى در نظمیـه ندارم، جـان من بگو آن ‌جنسى تو خود نیز پیـش مردم اعتراف کرده بودى قاچاق مى‌کنـى چه بـوده که من هر چه گشتم نیافتم »
    ملا لبخندى زد و گفت :« همنوعان تو ! »
    مفهوم را حدس بزنید، که اگر در نیابید در زمره‌ى اجناس قاچاق ملا قرار خواهید گرفت.



     نوشته شده توسط معین در جمعه 12/6/89 و ساعت 9:54 عصر | نظرات دیگران()

    شهادت مولا علی که سلام خدا بر او باد تسلیت


    به شهر کوفه در محراب طاعت                        علی شد کشته در حال عبادت
    ز ابن ملجم مردود کافر                                   بخون شد غوطه ور ساقی کوثر


    امشب این دل یاد مولا می کند                         لیلة القـدر است و احیا می کند
    بشنو ای گـوش دلها بی صدا                              نغمه ی فـزت و رب الکعبه را
     



  • کلمات کلیدی : ساقی کوثر
  •  نوشته شده توسط معین در جمعه 12/6/89 و ساعت 9:20 عصر | نظرات دیگران()

    از فرصت ها استفاده کنید!


    مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
    وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
    مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
    سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.
    او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
    مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!



     نوشته شده توسط معین در جمعه 12/6/89 و ساعت 10:15 صبح | نظرات دیگران()

    یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار  به یکی از این فروشگاه های بزرگ که همه چیز میفروشند  (Everything Under a Roof) در ایالت کالیفرنیا میرود. مدیر فروشگاه به او می گوید یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم.
    در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟
    پسر پاسخ داد که یک فروش!
    مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟ متقاضیان بی تجربه در اینجا حدقل 5 تا 30 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
    پسر گفت: 82526دلار.
    مدیر تقریبا فریاد کشید: 824526 دلار؟ مگه چی فروختی؟
    پسر گفت:اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری چهار بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی.من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره  به او فروختم.بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک.پس منهم یک بلیزی WD 4 به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
    مدیر با تعجب پرسید:او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟
    پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ر..ه شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم!!!!!!!



  • کلمات کلیدی : فروشنده جوان
  •  نوشته شده توسط معین در جمعه 12/6/89 و ساعت 10:7 صبح | نظرات دیگران()

    کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در انتهای کلاس ما می نشست
    که برای ن مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل .........
    اول اینکه کچل بود
    دوم اینکه سیگار می کشید
    و سوم _که از همه تهوع آورتر بود _اینکه در آن سن و سال زن داشت !!!!!
    چند سالی گذشت و یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم آن پسر
    قوی هیکل را دیدم در حالی که ...
    خودم هم زن داشتم . سیگار می کشیدم و کچل هم شده بودم!!!!!!!!!!!


    دکتر شریعتی



  • کلمات کلیدی : داستان همکلاسی
  •  نوشته شده توسط معین در سه شنبه 11/3/89 و ساعت 11:35 عصر | نظرات دیگران()

    اگر مثل گاو گنده باشی میدوشنت
    اگر مثل خر قوی باشی بارت می کنن
    اگر مثل اسب سریع و دونده باشی سوارت می شوند.....


    فقط از فهمیدن تو می ترسند.


    دکتر علی شریعتی



  • کلمات کلیدی : فهمیدن تو.....
  •  نوشته شده توسط معین در سه شنبه 11/3/89 و ساعت 11:29 عصر | نظرات دیگران()

    غرور - دروغ - عشق


     


    بر سه چیز تکیه نکن
    غرور . دروغ و عشق
    آدم با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد.


    ((دکتر علی شریعتی ))


     



  • کلمات کلیدی : غرور - دروغ - عشق
  •  نوشته شده توسط معین در سه شنبه 11/3/89 و ساعت 11:26 عصر | نظرات دیگران()

    یاعلی   رفتم بقیع اما چه سود              
                                             هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود
    یاعلی   قبرپرستویت کجاست
                                             آن گل صدبرگ خوش بویت کجاست
    هرچه باشد من نمک پرورده ام
                                             دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
    حج من بی فاطمه بی حاصل است
                                              فاطمه حلال صدها مشکل است
    من طواف سنگ کردم دل کجاست
                                              راه پیمودم پس منزل کجاست
    کعبه بی فاطمه خشت و گل است
                                             قبر زهرا کعبه اهل دل است.......

     اینک لحظه‌ وداع با علی (ع) ! چه دشوار است.اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر !
    پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.شمعی از آتش و رنج ،
    در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
    از علی خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسی نشناسد و … و علی چنین کرد.
    اما کسی نمی ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی ‌داند کجا؟
    در خانه‌اش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست. و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
    آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
    مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.
    و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌پیغمبر، بی ‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر
    خاک فاطمه نشسته است.نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه
    به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد.
    ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
    ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
    من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.


     


    دکتر شریعتی
    شهادت یگانه دخت پیامبر اکرم تسلیت باد.



  • کلمات کلیدی : یا فاطمه ....
  •  نوشته شده توسط معین در یکشنبه 26/2/89 و ساعت 11:32 عصر | نظرات دیگران()
       1   2      >
     لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    خاطره کوتاه از جناب آقای هندونه
    ما زن و شوهریم !!!!!!
    قاچاق فروشی ملا نصرالدین
    شهادت حضرت علی (ع)
    از فرصت ها استفاده کنید!
    فروشنده جوان
    داستان همکلاسی
    فهمیدن تو.....
    غرور - دروغ - عشق
    یا فاطمه....
    زن مرد الاغ !!!!!!!!!!!!!
    شیشه ی نازک تنهایی من (سهراب علاف)
    عاقبت درس نخواندن
    شعر انتظار کنونی ما!!!!!!!
    طنز : داستان دو مجسمه
    [همه عناوین(56)][عناوین آرشیوشده]

    بالا

    طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ

    بالا

    Google


    "kalaknews.parsiblog.com">
    در کل اینترنت ،گوگل
    درکلک نیوز